در قسمت قبلی داستان این رو تعریف کردم که چطور چند حرکت کششی ساده روی پشتبام محل کار، کمکم تبدیل شد به ورزش، تغییر تغذیه و در نهایت باشگاه کراسفیت.
اگر قسمت اول رو نخوندی، پیشنهاد میکنم اول اون رو بخونی و بعد برگردی سراغ ادامه داستان. همونطور که درداستان قبلی اشاره شد قرار شد برسیم به اینجا که عادت چرا مهمه ، چرا شکست میخوریم، خوب پس بریم ادامه بدیم
اما هنوز یک سؤال مهم باقی مونده:
اگر عادت اینقدر قدرتمنده، چرا بیشتر آدمها نمیتونن عادتهای خوب رو نگه دارن؟
قبل از اینکه به این سئوال برسیم، اول باید به یه سئوال مهمتر جواب بدیم که چرا اصلاً عادت اینقدر مهمه.
عادتها شکلدهنده رفتار ما هستن
خیلی از ما فکر میکنیم زندگیمون نتیجه تصمیمهای بزرگمونه.
تصمیم برای انتخاب پارتنر ،تصمیم برای انتخاب شغلمون، تصمیم برای مهاجرت کردن ،تصمیم برای خرید خونه و از این جور حرفا.
اما واقعیتش اینه که بخش زیادی از زندگی من وشما نه با تصمیمهای بزرگ، بلکه با رفتارای کوچیکی ساخته میشه که هر روز تکرارشون میکنیم.
اینکه هر روز چقدر راه میریم ،چقدر مطالعه میکنیم، چقدر بدون هدف در شبکه های اجتماعی وقتمون رو تلف میکنیم ، چطور با آدمهای مختلف حرف میزنیم ، چطور غذا میخوریم و خیلی از کارهای دیگه که اینا در ظاهر چیزهای کوچیکی هستن، اما وقتی صدها و هزاران بار تکرار میشن، تبدیل میشن به سبک زندگی ما و این سبک زندگی هستش که آینده ما رو میسازه
عادتها هویت ما را میسازند
یکی از جذابترین چیزهایی که بعد از مدتی فهمیدم این بود که عادت فقط رفتار رو تغییر نمیده عادت هویت ما رو هم تغییر میده.
خود من اوایل مثل خیلیا گاهی ورزش میکردم گاهی مطالعه میکردم گاهی پیاده روی میکردم و هر از گاهی میرفتم سراغشون و ول میکردم.
اما بعد از مدتی تبدیل شدم به کسی که خودش رو ورزشکار میدونه البته منظورم از ورزشکار کسی نیست که حتماً مدال گرفته یا شکم سیکس پک داره. از نظر من کسی که ورزش بخشی از زندگی روزمرهاش شده، ورزشکاره، کسی که مدتی از زمان روزش رو به کتاب اختصاص میده کتابخونه ، شاید این تفاوت در ظاهر کوچیک باشه، اما در عمل زمین تا آسمون فرق داره منظورم اینه که اگر گهگاهی یه کاری انجام میدی با اینکه هرروز زمان اختصاص بدی اینا با هم فرق دارن.
وقتی به خودت میگی:
من میخوام ورزش کنم
هنوز ورزش بخشی از هویتت نیست.
اما وقتی میگی:
من آدمی هستم که ورزش میکنه
داستان کلا عوض میشه
همین موضوع برای مطالعه، پسانداز، یادگیری زبان و هر عادت دیگهای هم صادقه
سؤال اصلی این نیست که چه کاری میخوای انجام بدی.
سؤال اصلی اینه که میخوای به چه کسی تبدیل بشی؟
عادتها روی اطرافیان ما هم اثر میگذارند
یادتونه در قسمت قبل گفتم کمکم همکارهای دیگه هم به جمع ما اضافه شدن؟
اول دو نفر بودیم.
بعد سه نفر.
بعد چهار نفر.
بعد جوری شد که ساعت استراحت واحد تقریباً خالی میشد.
اون موقع متوجه نبودم، اما امروز میفهمم که عادتها مسری هستن.
همونطور که بینظمی منتقل میشه، نظم هم منتقل میشه.
همونطور که تنبلی منتقل میشه، فعالیت هم منتقل میشه.
خیلی وقتها ما شبیه آدمهایی میشیم که بیشترین زمان رو باهاشون میگذرونیم.
برای همین انتخاب دایره ارتباطی از چیزی که فکر میکنیم مهمتره یه جمله معروف از جیم ران هست که میگه “ما میانگین پنج نفری هستیم که بیشترین زمان رو با اونها میگذرونیم” شاید جمله کاملاً علمی نباشه، اما یه پیام مهم داره، آدمهای اطراف ما روی رفتارها و عادتهامون اثر میذارن سادش میشه این که اگر ۵ نفر ورزشکار دورت باشن نفر ششم خودتی
اما اگر عادت اینقدر مهمه، چرا خیلی از آدمها شکست میخورن؟
به نظر من یکی از بزرگترین قاتلهای عادت، کمالگراییه.، کمال گرایی قاتل خاموشه
همون صدایی که میگه:
اگر میخوای ورزش کنی، باید حرفهای شروع کنی.
اگر میخوای کتاب بخونی، باید روزی ۵۰ صفحه بخونی.
اگر میخوای زبان یاد بگیری، باید هر روز دو ساعت وقت بذاری.
بعضی وقتها حتی شروع ورزش رو هم به خرید لباس، کفش یا تجهیزات جدید موکول میکنیم و من عاشق کسایی هستم که میگن باید حتما لباس برند بخرم بعد برم ورزش کنم
نتیجه این صدا میدونی چی میشه؟
اینکه هیچوقت شروع نمیکنیم ، یا چند روز بعد خسته میشیم و رها میکنیم.
حقیقت اینه که عادتهای بزرگ تقریباً همیشه از رفتارهای کوچک متولد میشن.
در مورد من هم همین اتفاق افتاد.
شروع ما یک برنامه حرفهای نبود.
یه باشگاه مجهز با یه مربی اختصاصی نبود.
فقط چند حرکت کششی روی پشتبام محل کار بود.
همین.
چرا بیشتر ما شکست میخوریم؟
بعد از مطالعه کتابها و دوره ها و مهمتر از اون، بعد از تجربه شخصی خودم، به این نتیجه رسیدم که بیشتر شکستهای ما معمولاً از چند اشتباه تکراری ناشی میشن:
اشتباه اول: تکیه بر انگیزه
خیلیها منتظرن اول انگیزه پیدا کنن، بعد شروع کنن که کاملا برعکس ما یه کاری انجام میدیم بعد انگیزه میاد
اما انگیزه مهمان ناخواندهایه که هر وقت دلش بخواد میاد و هر وقت دلش بخواد میره.
اگر عادتت به انگیزه وابسته باشه، با رفتن انگیزه، عادت هم میره.
اشتباه دوم: شروع بزرگ
میخوایم یک شبه همه چیز رو تغییر بدیم.
رژیم کامل.
ورزش کامل.
زبان خوندن کامل.
و معمولاً نتیجه اش این میشه که چند روز بعد هم رهاش میکنیم.کمی صبوری و مداومت باعث میشه موفق بشیم.
اشتباه سوم: کمالگرایی
فکر میکنیم یا باید عالی انجام بدیم یا اصلاً انجام ندیم.
در حالی که انجام ناقص تقریباً همیشه بهتر از انجام ندادنه.
جالب اینجاست که شروع بزرگ معمولاً از دل کمالگرایی بیرون میاد ، چون فکر میکنیم اگر قراره کاری را شروع کنیم، باید از همون روز اول بینقص انجامش دهیم و چیزی که جای فکر کردن داره اینه که امکان نداره شروع کامل باشه باید ناقص شروع کنیم
اشتباه چهارم: نداشتن محرک مشخص
میگیم باید ورزش کنم.
اما نمیدونیم دقیقاً کی؟
کجا؟
چطور؟
هیچ سیستمی براش نداریم
عادتهای موفق معمولاً زمان و مکان مشخص دارن .مثلا ساعت ۶ با لباس ورزشی در پارک فلان میرم پیاده روی.
اشتباه پنجم: انتظار نتیجه سریع
بیشتر آدمها عادت رو رها نمیکنن چون نتیجه نمیده.
رهاش میکنن چون نتیجه به اندازه کافی سریع نیست و انتظار ماورایی دارن.
در حالی که عادتها شبیه کاشتن درخته.
مدتی طول میکشه تا ریشهها شکل بگیرن.
اما وقتی شکل گرفتن، رشدشون شگفتانگیزه.
تا اینجا فهمیدیم چرا عادتها اینقدر مهم هستن و چرا بیشتر ما در ساختن اونا شکست میخوریم.
اما سؤال اصلی هنوز باقیه:
اگر انگیزه کافی نیست، اگر اراده همیشه جواب نمیده و اگر شروع بزرگ معمولاً شکست میخوره، پس چطور باید عادتهایی بسازیم که واقعاً ماندگار بشن؟
در قسمت بعدی میریم سراغ بخش عملی ماجرا، از قانون دو دقیقه گرفته تا خردهعادتها، طراحی محیط، و چند تکنیک ساده که کمک میکنن عادتها به بخشی از زندگی روزمره ما تبدیل بشن.